تبليغاتX
عشق من (زهرا)


دوری زمنو زدوریت میسوزم

نزدیک منی زآتشت میسوزم

آخر چه کنم چه خاکی بر سر ریزم

از دیدن و از ندیدنت میسوزم


<<<توکل به خدا>>>

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:47  توسط  پویا  | 



دوستان عزیزم شما خیلی منو تو راهی که در پیش گرفتم راهنمایی کردید میخوام 

بازم سر شما رو به درد بیارم و یه داستان دیگه واستون تعریف کن که مربو میشه

به عید ۱۳۸۶.

خوب شما که با من آشنا شدید داستان از اونجا شروع شد که خانواده ما برای بازدید نوروز رفته بودیم

روستا خونه ی مادر بزرگومون و طبق معمول باید به بقیه افراد فامیل تو روستا هم سر می زدیم بعد

از دید بازدید اشناهای درجه اول قرار شد غروب پنجم فروردین بریم  خونه زهرا اینا که البته تمام افراد

 فامیل از قبیل دایی ها و خاله های من هم همون شب اونجا شام دعوت بودیم که خیلی شلوغ بود .من

دوتا پسر دایی دارم که دوقلو هستن و یک سال از من بزرگتر که خیلی با هم مچ هستیم اونا قضیه رو

میدونن وقتی رسیدیم خونه اونا هنوز هیچ کس اونجا نبود اول پسر دایی هام رفتن بالا بعد هم من رفتم

به ترتیب با عموی مامانم و زنعموش دست دادیم و احوالپرسی کردیم وقتی رسیدیم تو پذیرایی

پسرعموی  مامانم مهدی که ۲4 سال داره اونجا سرپا وایستاده بود ، پسرخالم رفت تا باهاش روبوسی

کنه و احوالپرسی تو این فرصت کوتاه من خواستم بفهمم زهرا کجاست که یه موقع سوتی ندم و سلام

نکرده رد نشم که خوشبختانه دیدم زهرا دقیقا تو فاصله 4 متری من جلوی در اشپزخونه وایستاده با یه

حالت معمولی رفتم جلو و سلام کردم که جوب سلاممو داد و رفتم با مهدی سلام علیک کردم و رفتم

پیش پسر داییم نشستم ،و تا آخر مجلس حتی یک بار به زهرا نگاه نکردم چون منو تو بچه های فامیل

یه پسر سربزیر و جدی میدونن و اصلا اهله کارهای خلاف نیستم اصلا تو مرامم نبود این کارو بکنم در ضم

چون مجلس خیلی شوغ بود ترسیدم کسی بفهمه و اون وقت شاید مشکلی پیش بیاد ، بگذریم

خواهرم هم طی این دو سه ساعت خیلی با زهرا صحبت کرد که بیشتر پیرامون کارهای شخصی خودش

بود چون نمیشد تو اون شلوغی راجع به چیزهای دیگه حرف زد بعد از شام هم همه برگشتیم خونمون

و  تنها مشکل این بود که تو راه یه حس غریبی داشتم و خیلی حالم گرفته بود آخر هم نفهمیدم دلیلش

چی بود خلاصه خیلی امیدوارم تو کارم موفق بشم و اید زیادی دارم چون من یه دلایلی دارم که منو

خیلی تو کارم کمک میکنه اون دلایل اینه که (1-خانواده اونا عاشق خانواده ما هستن و خیلی با هم

خوبن 2- من تو پسرای فامیل خیلی به سربزیری و پاکی معروفم 3-تنها داماد اون خانواده که پسرخاله

مامانه من هم میشه خیلی از من خوشش میاد و منو کامل میشناسه 4- و یکی از محکمترین دلایل من

اینه که شک ندارم هروقت به خانوادم بگم من از زهرا خوشم میاد بدون شک موافقت میکنن چون خود

پدر و مادرم یه بار به شوخی بهم گفتن ما میخوایم زهرا رو عروس خانواده خودمون بکنیم)در کل همه

اینها یک طرف و نظر زهرا هم یک طرف ببینیم خدا چی میخواد هر چی اون مصلحت دونست ببخشید

سرتون رو بدرد آوردم.ممنون از شما که به حرفهای من گوش کردید .

موفق باشید 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:28  توسط  پویا  | 



سلامی دوباره خدمت شما دوستای عزیزم که واقعا کمکم کردید و میکنید تا در کاری که

دارم موفق بشم.

میخواستم یه معرفی  از خودم به شما داشته باشم،چون تا حالا خودم رو معرفی نکردم:

من پویا متولد ۲ مرداد ۱۳۶۷ در شهر رشت هستم.وضع زندگیم متوسط و الان در رشته عمران (کاردانی)

تحصیل میکنم.

وقتی ای وبلاگ رو درست کردم باورم نمیشد این همه به من کمک بشه با نظرات زیاد که هر کدوم به

نحوی میتونن کمک حالم تو راهی که در پیش گرفتم باشن.

باز هم منتظر نظرات گرمتون هستم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:38  توسط  پویا  | 



دوستان عزیزم:

یک سوال از شما بازدید کننده عزیز دارم و میخوام جوابشو از نظر خودتون بدید

 اگر شما یک نفر رو دوست داشته باشید و موقعیت شما هم مثل من باشه چیکار می کنید؟

میرید باهاش صحبت می کنید

صحبت نمی کنید و ساکت میشینید

کسی رو میفرستید تا قضیه رو براش بگه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 14:33  توسط  پویا  | 



يک صبح با هياهوی گلدان‌ها؛ يک صبح با سلام گل مريم

بيدار می‌شوی و جهان سبز است لبريز از شکوفه شده عالم

 

حس می‌کنی که حال خوشی داری جانت پر از طراوت جنگل‌هاست

حس می‌کنی که پيرهنت ابر است باران فراگرفته تورا نم‌نم

 

پروانه‌ها نشسته به موهايت در رقص با نسيم سحرگاهان

حس می‌کنی که باغ گلی هستی در تو بهار می‌شکفد کم‌کم

***

پا می‌شوی به نرمی يک رؤيا آرام پشت پنجره می‌آيی

باغ و شکوفه‌ها و گل و باران؛ سيمان و سنگ و سرب شده ازدم

 

يک آسمان که تيره و تاريک است لم داده است روی سرت بالا

پايين در ازدحام خيابان‌ها  آميخته‌اند سنگ و صدا  آدم

***

از  پنجره جدا شده می‌آيی وا می شوی به سوی گلستانت

گوشی دوباره باغِ به دستانت؛ جانت پر از شکوفه زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:18  توسط  پویا  | 



سلام دوستای عزیزم:

تصمیم گرفتم تو این پست داستان عشق خودم رو براتون بگم تا بیشتر آشنا بشیم

من ......و ۱۹ سالمه تو رشت زندگی می کنیم به صورت خلاصه براتون میگم مامان

من یه عمو داره که روابط خانوادگی ما با اونها خیلی خوبه در ضمن خیلی خانواده

ما رو دوست دارن ، این خانواده یه دختر دارن که اسمش زهراست من زهرا رو دقیقا

دو سال پیش دیدم چون هیچ وقت خونه عموی مامانم نمی رفتم و برام جالب نبود برم

اونجا چون خونشون خارج از شهره و خیلی دور بگذریم از دو سال پیش که رفتیم خونشون

یه جورایی از زهرا خوشم اومد و اولین کسی که این موضوع رو فهمید خواهرم بود من هم

من هم به خواهرم همه چیز رو گفتم اون هم خیلی جدی با قضیه برخورد کرد و اصلا حرفم

رو به شوخی نگرفت. اما من الان سنم طوری نیست که به پدر یا مادرم قضیه رو بگم و الان

دو ساله که دارم این قضیه رو تو خودم نگه میدارم و به کسی جز خواهرم نگفتم البته خواهرم

گفته هر وقت بهش بگم میره با زهرا صحبت میکنه ولی الان برای صحبت کردن زوده .....به خاطر

همینه که میگم من توی یه مرداب گیر کردم و نمیدونم چطور باید خودمو نجات بدم.

<<در هر صورت اگر نظری داشتید که بتونه به من کمک کنه حتما کمک کنید>>

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 15:28  توسط  پویا  | 



 

 عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

 عشق بازان جملگی دیوانه اند

      عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند       

 عشق کو 

عاشق کجاست  

     معشوق کیست      

               جنبش نفس است که عشقش خوانده اند                 

               آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما                  

               گر بیابد بیشتر               

               گر ببیند دلبران تازه تر                

               عشق عالم سوز خاموش می شود                 

               چهره ی ما هم فراموش می شود                

  سنگ قبرم را نمی سازد کسی  

     مانده ام در کوچه های بی کسی        

بهترین دوستم مرا از یاد برد

  سوختم خاکسترم را باد برد    

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 15:3  توسط  پویا  |